|
وقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت
اصلا چه بي مقدمه و ناگهان گرفت
حتي ملك به آنچه كه شد، مات و خيره ماند
وقتي خدا وفاي تو را امتحان گرفت
نائي نمانده بود به اعضاي كوچكت
يا بود، تير مانده ي تاب و توان گرفت
مي خواستي كه خون نشود قلب مادرت
امّا نشد، وَ تشنگي از تو امان گرفت
با تير، راه گريه كه سد شد رباب گفت:
طفل عزيزم آب مگر خورد، جان گرفت؟
عشقي شگفت بين تو با او وجود داشت
تا پاره شد گلوت، دل آسمان گرفت
مي سوخت كاش در دل نيزار، بارها
آن تير كه گلوي تو را در دهان گرفت
شاعر: علی اصغر ذاکری |