آمار بازدید کنندگان

امروز116
دیروز343
کل بازدیدها93464
عقابي كه فكر ميكرد جوجه است مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت.

عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهایی را می کرد  که جوجه ها می کردند، چون تصورمی کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!
او برای پیدا کردن کرم و حشره، روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.
سال ها بدین سان گذشت و عقاب بسیار پیر شد.
روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال هایش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید : " اون کیه؟ " همسایه اش پاسخ داد : اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم.

و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است.

آنتونی دو ملو

 
. نظر شما پس از تایید نمایش داده میشود.
لطفا نظر خود را فقط در رابطه با مطلب بالا ارایه دهید .