آمار بازدید کنندگان
| امروز | 139 |
| دیروز | 343 |
| کل بازدیدها | 93487 |
| رویاهای باور نکردنی |
|
|
|
|
هفت هشت ماه آنجا بود و برگشت. جوان متدينى است، گفت: من احساس كردم كه اگر آنجا بروم، بايد زن داشته باشم و الّا اخلاقم فاسد مى شود. بعد جريانى را از خودش نقل كرد كه معلوم شد در آنجا يك روز كه مريض بوده، در مهمانخانه اى با يك دختر مسيحى آشنا شده است. گفت: من آنجا نشسته بودم؛ يك دختركى آمد و گفت: شما مثل اينكه حالتان خوش نيست! اهل كجا هستيد و تحصيلاتتان چيست؟ و بعد هم وقتى خواستم بلند شوم بيايم گفت: شما چون بيمار هستيد، اجازه بدهيد من شما را برسانم. آمد و مرا رساند و جاى من را كه ياد گرفت، ديگر گاهى اوقات مى آمد و از من خبر مى گرفت. وقتى فهميد من مذهبى هستم بيشتر علاقه مند شد. معلوم شد خودش هم دانشجوى يكى از دانشكده هاى الهى آنجاست. گفت: پدر و مادر من اهل سوئدند و نسبت به مذهب خيلى بى قيد و بى علاقه اند، ولى خود من خيلى به مذهب علاقه مند هستم. اين دختر از او خواستار ازدواج شده بود و گفته بود چون تو جوان مذهبى هستى، حاضرم با تو ازدواج كنم. ولى اين جوان گفته بود اگر بخواهى با من ازدواج كنى بايد مسلمان بشوى. گفته بود نه، من مسلمان نمى شوم؛ چون مسيحى خيلى متعصبى بود. آن جوان آمد ايران، اما دلش آنجا بود. آن دختر هم دلش اينجا بود و مرتب از او نامه مى رسيد. يك شب سحر ماه رمضان، خانم من گفت: من امشب يك بار پدرم را خواب ديدم، يك بار هم اين دختر را. (آن جوان عكس او را با خودش آورده بود.) گفت: پدرم را خواب ديدم كه خيلى عصبانى بود و با تعرض گفت: فلانى كجاست؟ گفتم: آقا موضوع چيست؟ گفت: او مى خواهد با يك دختر مسيحى ازدواج كند؟! گفتم: نه آقا، او حالا خودش هم مايل به ازدواج با او نيست. بعد خانم من گفت: در نوبت دوم خود دختر را در خواب ديدم و با او صحبت كردم و گفتم: دخترجان! تو چرا اين پسر را رها نمى كنى و مرتب نامه مى نويسى؟! تو يك دختر مسيحى هستى و او مسلمان است؛ تو غربى هستى، او شرقى است؛ ازدواج شما تناسب ندارد. آن دختر گفت فردا نامه من مى رسد، در آن نامه جواب شما را نوشته ام. علامت نامه من هم اين است كه پشت آن دو تا 8 هست. خانم من اين را نقل كرد و همين حرفها سبب شد كه ما آن روز ديرتر بخوابيم. تقريبا نيم ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود كه زنگ در صدا كرد. آن جوان خودش رفت. پُستچى بود. هفت هشت دقيقه اى طول كشيد تا نامه را باز كرد و خواند. وقتى آمد ديدم رنگ در صورتش نيست. گفت: سبحان اللَّه! نامه خود دختر است. نوشته بود كه چندى است كه عمل جراحى كرده ام و در بيمارستان هستم و معلوم هم نيست خوب بشوم و الان اين نامه را من مى گويم و يك نفر ديگر براى تو مى نويسد و شايد تو بعد از اين ديگر نامه اى از من دريافت نكنى و من مرده باشم. در آخر نوشته بود كه آدرس من عوض شده است و اگر خواستى بعد از اين، نامه اى براى من بنويسى به اين آدرس جديد بنويس: خيابان ...، خانه 88. اين 88 هم پشت همان نامه بود! به فاصله يك ساعت اين موضوع تعبير شد. حالا به نظر شما اين چطور قابل توجيه است؟ اين امرى است كه مربوط به يك حادثه آينده است. جز اينكه بگوييم يك نوع القائى است كه حقيقت آن را نمى توانيم بفهميم، [چيز ديگرى نمى توانيم بگوييم.] من خوابهاى عجيبتر از اين هم از خانم خودم شنيده ام؛ اصلا فوت پدرش را خبر داد؛ جريان خيلى عجيبى بود. اين هيچ توجيهى ندارد جز اينكه بايد قبول كنيم كه علم منحصر به آنچه كه انسان از طريق حس و فكر و فشار آوردن روى مغز [كسب مى كند] نيست و احيانا از افق ديگرى هم القائاتى مى شود." داستان بالا را شهید مطهری در جلد چهارم مجموعه آثار ص 135 ( کتاب توحید، بخش نقل دو رویا) ذکر می کنند.خوابی که خانم شهید مطهری دیده است رویای صادقه است و ممکن است برای هر یک از ما اتفاق بیفتند و نمونه های زیادی از این نوع خوابها در منابع معتبر یافت می شود به گونه ای که به هیچ عنوان نمی توان احتمال داد که امری تصادفی است. اگر بخواهیم رویای صادقه را تعریف کنیم می توانیم بگوییم به آن دسته از خواب هایی که با حقایق عالم هستی مرتبط بوده و مستند به آنها است و مثلا می توان به واسطه آن از آینده خبر داد خواب ها یا رویاهای صادقه گویند. این خواب ها جنبه الهامی دارند و گاهی به وسیله آنها حقایقی که از هر جهت برای ما مجهول هستند، واضح و آشکار میگردند. واقعیت آن است که اگر انسان تنها جنبه مادی داشته باشد و چیزی جز بدن خاکی نباشد امکان نخواهد داشت بتواند از آینده خبر دهد، چرا که جسم انسان محدود به زمان است و نمی تواند خارج از زمان خود باشد و خبری از آینده بدهد. در حقیقت این روح انسان است که در خواب می تواند برای مدتی از مشغله های روزانه رها شود و در عوالم بالاتر پرواز کند و گاه گاهی اخباری از آن سوی زمان برای ما به ارمغان آورد.
رویای صادقه روزنه ای است رو به جهان غیب تا به ما یادآوری کند ما متعلق به عالمی دیگریم و تا ابد جاودان خواهیم بود. رویای صادقه افقی را به روی ما می گشاید تا ما را از حصار تنگ دنیای مادی به سوی جهانی بی نهایت بکشاند بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی |






