آمار بازدید کنندگان

امروز154
دیروز343
کل بازدیدها93501
خاطرات طنز جبهه-غول بعثی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

دو تا  از بچه بسيجي ها،  یه نره غول  بعثی رو که لباس بسيجي هاي خودمان تنش بود همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.

گفتم : «اين كيه؟»  

گفتند : «عراقيه»  

گفتم: «چطوري  این نره غولو اسيرش كرديد ؟»  

بازهم مي خنديدند !!!

گفتند: از شب عمليات پنهان شده بود ، امروز ظهر از سنگرش اومده بود بیرون . تشنگي  بهش فشار آورده  بوده . آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود دستگیرش کردیم.

گفتم خوب چطوری فهمیدین عراقیه .ببینم عربی حرف زده بود.

باز هم می خندیدن و گفتن نه بابا شربت رو که از ایستگاه صلواتی گرفته ، پول داده .اين طوري لو رفت   .و هنوز مي خنديدند.

 
. نظر شما پس از تایید نمایش داده میشود.
لطفا نظر خود را فقط در رابطه با مطلب بالا ارایه دهید .