آمار بازدید کنندگان
| امروز | 164 |
| دیروز | 343 |
| کل بازدیدها | 93512 |
| سيد و شام اردو |
|
|
|
|
روح اله وسمهگر را همه دوست دارند هر چند الان بخاطر كار به تهران رفته ولي بيادش هستيم. نوروز 1380 بود باز هم موعد اردوي نوروزي جلسه جوانان بود و باز هم سردشت و باز كوه و دشت. من به اتفاق حدود 10 نفر از بچه هاي بزرگتر جلسه وظيفه ي سنگين تداركات اردو را بر عهده داشتيم. به همراه بچه هاي تداركات يك روز زودتر از شروع اردو به محل اردو رفتيم و و مشغول نصب چادر شديم.از اتفاقات روز اول و ماجراهاي نصب دستشويي و طوفان شب اول مي گذرم. روز دوم اردو بود. قرار بود كه ناهار را از شهر برايمان بياورند ، شام هم قرار بود آبگوشت درست كنيم. من نخود ها را از روز قبل خيسانده بودم . صبح زود بعد از صبحانه به اميد اينكه تا ظهر غذا آماده است و بعد از ظهر با بچه هاي تداركات به گردش برويم ، آبگوشت را سر گاز گذاشتم. نزديك ساعت 12 بود كه به آبگوشت سري زدم ديدم هنوز نپخته ، ساعت 2 بعد از ظهر سري زدم ديدم هنوز نخود هيش نپخته، ساعت 4 شد دوباره سري به غذا زدم هنوز نخود هايش مثل سنگ بود ساعت 6 شد باز ديدم كه گوشتهاي غذا له شده ولي نخود ها نپخته . حسابي كلافه شده بودم . بچه هاي تداركات مشغول درست كردن سالاد بودند و انصافآ هم عجب سالادي درست كرده بودند 50 كاسه سالاد كه با سليقه چيده بودند طوري كه اشتهاي هر آدمي را تحريك مي كرد(تهيه شده توسط محمد همه دان و حسين كشتزار و . . .) من خيلي عصباني بودم طوري كه با هيچ كس حرف نمي زدم ساعت 8 شب شده بود ولي هنوز نخودها مثل قلوه سنگ به كف قابلمه مي خوردند. 1 ساعت از وقت شام گذشته بود كم كم داشت صداي بچه ها بلند مي شد من ديگر نمي دانستم چيكار كنم كه سيد روح اله وسمه گر آمد، مي دانست كه عصباني هستم از بچه ها شنيده بود كه نخود ها نپخته براي همين آرام جلو آمد و گفت : اجازه بده تا نخود ها را جدا كنيم و له كنيم وبه بچه ها بدهيم. من ديدم بد هم نمي گويد. گفتم: پيشنهاد خوبي است ولي با چي له كنيم توي اين بيابون. سيد گفت: تو اجازه بده باقيش با من. من گفتم: باشه ، هر كاري مي خواهي بكن. تا چشم بر هم زدم ديدم سيد به كمك چند تا از بچه ها نخود هاي آبگوشت را جدا كردند و با ته شيشه هاي نوشابه افتادند به جان آنها و همه را له كردند. بعد هم همراه سالاد و آبگوشت در چادر ها بردند و بين بچه ها توزيع كردند. همه بچه ها شام خوردند خيلي هم از شام لذت بردند و خيلي هم از تداركات تشكر كردند. من هم از سيد تشكر كردم و بهش گفتم : راستي سيد ته شيشه نوشابه ها را خوب شسته بودي. ديدم سيد سرش را پايين انداخته و مي گويد بابا تميز بود، شام كه خوب بود ديگه گير نده. و آنجا بود كه فهميدم چرا بچه ها آنقدر از طعم شام لذت برداند.
|






